
روزگار اما وفا با ما نداشت*طاقت خوشبختي ما را نداشت*پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت*بي گمان از مرگ ما پروا نداشت*آخر اين قصه هجران بود و بس*حسرت و رنج فراوان بود و بس...
ای کاش پنجره صدامان بکند ، بی پایه ترین شرم رهامان بکند ، می ترسم از اینکه هر دو عاشق باشیم ، آنوقت سکوتمان جدامان بکند .
نظرات شما عزیزان:
|